....هرچی که میخوام مینویسم....

دیروز میان ذهن اشفته ام از خدا خواستم بتوانم یک بار دیگر همانند کودکی هایم گلی بکشم که بوی کودکی بدهد

لحظه ای نگذشت .

ارزویم را پس گرفتم

به اندازه پلک بر هم زدنی خود را دیدم پیرو فرسوده گوشه اتاق تنها ومنزوی

مدادی بر دست داشتم لرزش دستانم گلی به من هدیه داده بود که بوی کودکی هایم را میداد ترس تمام وجودم را گرفت.

ارزویم مرا ترساند

اینده ام مرا ترساند

تا کنون چنین خود را ندیده بودم

...

 

(خواهر صورتک)


†ɢα'§ :
٢٧ بهمن ۱۳٩٠ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

حرف ها اصلی حرفهایی نیستند که برای شنیدن زده میشوند ، حرفهایی هستند که برای زدن زده میشوند .

نوشته های اصیل ، نوشته هایی نیستند که برای خواندن نوشته میشوند ، نوشته های اند که برای نوشتن نوشته میشوند .

این حرفها و این نوشته ها است که همیشه خطاب به نوع چهارم آدم هایند . حرف هایی که خود آدم نیز در آنجا ، مستمع بیگانه ای است . و حرف هایی که میگوییم نه تا چیزی گفته باشیم ، بلکه تا چیزی شنیده باشیم .

و حرف هایی که دیگر سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند .

اید اندیشید ، فقط اندیشید ، بیان ندارد ، بیان ؟ چرا دارد ، اما زبانی و کلمه ای نیست .

و حرف هایی که دیگر در دست رس اندیشه هم نیست ، اوج میگیرند و بی وزن میشوند و تنها در فضای خیالی میپرند .گویی پرندگان موهومی اند ، که در عدم پرواز میکنند .

و حرفهایی که دیگر در فضای خیال هم نمیگنجند . آنجا هم برایشان تنگ است .

و حرفهایی نیز هست که بی قرارند ، بی تاب اند ، یک جا بند نمی آورند .

و حرف هایی که فقط نگاه ها میزنند .

 


†ɢα'§ : آق دوکی شریعتی
٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ٩:٥۱ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

روزی در یکی از دبیرستان ها موقع برگذاری امتحان سال چهارم درس انشا این موضوع به دانش آموزان داده شده بود :

شجاعت یعنی چه ؟

..

یکی از دانش آموزان در مقابل این موضوع . فقط یک جمله نوشته بود .

شجاعت یعنی این .

برگه آن دانش آموز دست به دست همه چرخید و بدون استثنا همه به اون نمره  ی کامل دادن .


†ɢα'§ : آق دوکی شریعتی
۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ۸:۱۸ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستناخ و بازی گوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را .


†ɢα'§ : آق دوکی شریعتی
۸ بهمن ۱۳٩٠ ۸:٢٥ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§