....هرچی که میخوام مینویسم....

 

یه ویدئوی خیلی جالب از جیجونگ (هیرو) .

حتما ببینید ، دانلودش خیلی طول نمیکشه ؛ نظرتون رو بهم بگید .

برای دانلود کلیک کنید .

 


†ɢα'§ :
۳٠ آذر ۱۳٩۱ ٥:۱٦ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

پروردگار برایم مغرر ساخته که اوج وبلندای هر چیز ازآن من باشد.

بال گشوده ام آماده ام، همچون عقاب بچه ای بر بلندای قله افتخار

می خواهم پرواز بیاموزم ورها باشم

بروم در میان مه و ابر.... باباد هم نواشوم وبزرگی اش را و کوچکی ام

را برای هزارمین هزار بار به چشم ببینم.

من عقابم در قفس ماندن برایم مرگی بیش نیست.

من زنجیر به بالم؟ وکلاغی بی سروپا آزادانه غارغار سرکند؟!

آسمان ازآن من است از آغاز عقابی تیز بال بوده ام وخواهم ماند

مرا در قفس نخواهی یافت.

آزاد میروم و میروم وهیچ کس را یا رای ایستادگی در مقابلم نیست!


†ɢα'§ : آزاد
٢٩ آذر ۱۳٩۱ ٧:٢٥ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

خدا را دیده ای آیا ؟

تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک

میان بودن و نابودن امید فردائی

هراسی می رباید خواب از چشمت

کسی ، خورشید و صبح و نور را

در باور روح تو ، می خواند

و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی

و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد

طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند

کلام گرم محبوبی

کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،

به گوش ات  با نوای عشق می گوید:

غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی

تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ،

ته قلبت پشیمانی

و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی

نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟

یکی با اولین کوبه ، به در ،  آهسته می گوید :

بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ

که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی

و هنگامیکه می فهمی ، دگر تنهای تنهائی

رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست

و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی

یکی بی آنکه حتی ، لب تو بگشائی

به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق

به هنگامیکه ، دلبر های دنیائی

دلت را برده اما ، باز پس دادند

دل بشکسته ات را ، مهربانی می خرد با مهر

درون غار تنهائی  ، به لب غوغا  ، ولی  راز سخن با او  ، نمی دانی 

کسی چون نور می گوید ، بخوان  

و تو آهسته می گوئی ، که من خواندن نمی دانم

و او با مهر می گوید

بخوان ، آری بنام خالق انسان ، بخوان ما را

و تو با گریه های شوق ، می خوانی

تو آیا دیده ای

 وقتی که بعد از قهر و بد عهدی

به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی

به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی

به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ،راه خواهد داد

و می پوشاند او ، اسرار  عیبت را

و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد

جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد

و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی

تو آیا دیده ای وقتی که چیزی آرزویت بوده ، آنرا جسته ای

 آنگاه می بینی ، بجز یک سایه  ، چیزی در درون دست هایت نیست

کسی آهسته می گوید

نگاهم کن ، حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو میجوئئ ؟

تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ،

اینک سایه اش را بر زمین خاک می پوئی ؟

اگر یابی ، بجز یک سایه ، چیز دیگری داری ؟

پس آنگه یک شعاع نور  ، چشمان تو را ، از خاک تا افلاک خواهد برد

تو آیا دیده ای ، وقتی هوای سینه ات ابر است و باریدن نمی داند

و دشت سینه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی

تمام غنچه های مهر ، در جان تو خشکیده ست

به یادش ، قلب تو ، آرام می گیرد

و چشمان امیدت

گونه های چشم در راه تو را ،

با بارشی ، سیراب خواهد کرد

و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید

تو ایا دیده ای وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی

که شب هنگام ، سر به زیر افکنده

شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی ، چاره می جویند

کسی آهسته می گوید :

سرای عشق را ، یک بار دیگر اب و جارو کن

سوار صبح در راه است

تو آیا دیده ای ، وقتی که دریای پر از طوفان مشکل ها

بساط  زورق اندیشه را

در صد خروش موج می پیچد

کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر

و می داند که تو  

بی آنکه در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی به جای آری

بدون گفتن یک ، یا خدا

این نا خدا ، از یاد خواهی برد

خدا را دیده ای آیا ؟

به هنگامی که در این بیکران  ، این پهنه هستی

به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی  

کسی می بیندم  آیا ؟

کسی خواهد شنید این بنده تنها ؟

جوابت را ، نه از آنکس که پرسیدی

جوابت  را ، خودش با تو ،

 و با لحن و کلام مهر می گوید

که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا

آری ، تو دعوت کن مرا ، با عشق

اجابت می کنم ، با مهر

هدایت می شوی ، بر نور

خدا را دیده ای آیا ؟

گمانم دیده ای او را

که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را

به چشم سر ، که نه

او خود گشاید ، دیده های روشن دل را

لطیف و خلق آگاه است  

چه زیبا می شود ،چشمی که می بیند ترا

چشم دلی ، از جنس نور و عشق و آگاهی

 


†ɢα'§ : پاپسی
٢٤ آذر ۱۳٩۱ ٥:۳۱ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

پله های کجا را آب بریزم؟

کدام شمعدانی را بر لبه ی کجا...!؟

چطور باید بفهمی چه قدر قدم هایت اتفاق ِ روشنی ست؟  

چطور باید دوستت داشته باشم

 منی که مردان زیادی را دیده ام تویی را که زنان بسیاری را...!؟

 حرمتِ انتظار برای همیشه از دستِ عشق رفت


†ɢα'§ :
٢۳ آذر ۱۳٩۱ ۳:٢٢ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

این حقیقت باستانی را بنویسید ودر طول روز آن را

تکرار کنید:وقتی شادی را برای خودتان تقاضا

می کنید از شما می گریزد و وقتی

شادی رابرای دیگران تقاضا

می کنیدخودتان آن

را خواهید یافت.


†ɢα'§ : پاپسی
٢٠ آذر ۱۳٩۱ ۳:٤٩ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

یک کلاغ تو آسمون تخم میذاره ولی تخمش نمیفته پایین!

اگه گفتی چرا؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نرو پایین ،یه ذره فکر کن!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

فکر کن تنبل!

.

.

.

.

.

.

.

.

نمیدونی؟

.

.

.

.

.

.

برو ادامه مطلب تا بگم!!


†ɢα'§ :

ℭoη†iηuê
۱٧ آذر ۱۳٩۱ ۱:٤٥ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

نجات یافتم!

سبک بار شدم!

سقف کوتاه وسنگین آسمان را

ناگهان از بالای سرم برداشتند.

ملکوت پاک وبی مرز رهایی

برسرم خیمه افراشت.

تجرد را همچون یک روح گریخته از تابوت کالبد

احساس می کنم.

همچون جان نور، جوهرعشق،روح ایمان،

درمن حلول کرد.

چه آزاد و سبک دم می زنم!

روح همه بهارها،

عطر همه ی گلها

ونسیم همه ی بشارت های بهشت را

با هر نفسی می مکم، می نوشم

ودر روح ناپیدای معبد

-همچون عطشی گرم که در جان چشمه ای سرد فرو می نشیند-

فراموش میشوم.

 

((آق دکی شریعتی))


†ɢα'§ : آق دوکی شریعتی
۱٥ آذر ۱۳٩۱ ٦:٤٥ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

 

حتما دانلود کنید . خیلی جالبه .

من که خیلی خوشم اومد . چند تا دیگه هم هست که بعدا میذارم .


†ɢα'§ :
۱٤ آذر ۱۳٩۱ ۸:۳۳ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

دلم سکوت می‌خواهد ، سکوت

محض ، مثل وقتی‌ که به

اعماق آب میروی، مثل غرق شدن ، همه چیز تاریک

و تاریک تر میشود ، ساکت و ساکت تر


دلم حتی نوشتن هم نمی‌خواهد ، وقتی‌ چیزی

برای فکر کردن نداری، چیزی هم برای نوشتن نداری


دلم آغوش نمی‌خواهد ،

آغوش‌های دروغین ، آغوش‌های

موقتی ، آغوش‌های خیالی.فکر کردن به آغوش کسی‌

که نیست ،یعنی‌ خیانت به احساس ، یعنی‌ دروغ گویی به غرایز انسانی‌


روزهای عجیبی‌ است !!!


†ɢα'§ :
۱۱ آذر ۱۳٩۱ ۳:٢٤ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

حالا که تمام راه را امده ام

حالا که تا تو هیچ نمانده

چقدر دیر خدا یادش اومد

که ما قسمت هم نیستیم


†ɢα'§ : حالا
۱٠ آذر ۱۳٩۱ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

بعضی وقتا مجبوری توفضای بغضت بخندی.

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی.

شاکی بشی ولی شکایت نکنی.

گریه کنی اما نذاری اشکات پیداشن....

خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری.

خیلی حرفاروبشنوی ولی نشنیده بگیری!

خیلی ها دلتو بشکنن وتو فقط سکوت کنی.....


†ɢα'§ : دل, سکوت
٩ آذر ۱۳٩۱ ٢:٠٩ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

 


روزی می رسد ...


که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد...


 برای نگاه کردنم خندیدنم , اذیت کردنم ...


 برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی ...


 روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود..


 من می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد!


†ɢα'§ : پاپسی, هیچ کس
٧ آذر ۱۳٩۱ ۳:۱٧ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

برای دانلود روی عکس کلیک کنید .


†ɢα'§ :
۱ آذر ۱۳٩۱ ۳:٥۳ ‎ب.ظ |- طـــــــــ 2ــــــــوفانی -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§